تبليغاتX
تراژدی خوشبختی

من و تو خسته ی این بازی غم آلودیم ..

چقدر دیر رسیدم. [ زمان که زود ندارد ]

گرفته آتش مغزم [ اگرچه دود ندارد ]

جهان معا/ دله من مُرد ، حسابهای تو جبرست

اگر که « بود » ندارد ، اگر « نبود » ندارد!

تمام فلخفه ی تو ! تمام خفسطه ی من!!

خدای خوب و بزرگی ست [ ولی وجود ندارد ]

شبیه خانه ی گنگی که بسته است به هر فعل

در ِ خروج ندارد ، در ِ ورود ندارد

نِشسته و می خشکد ، نِشسته و می خشکد

شبیه دریایی که دوبار رود ندارد!!

نوشته بر تن تندت : چقدر دیر رسیدی.

نوشته بر سر قبرم که گریه سود ندارد

پرنده ی بدبختی به شیشه می خورد از تو

... و اوج قصّه همین بود [ ولی فرود ندارد! ]

چگونه حرف شود با صدای پوست و شلاق

که توی قافیه هایش « تن کبود » ندارد

نِشسته و می خشکد ، نِشسته و می خشکد

نِشسته و می خشکد... [ خدا وجود ندارد ] 

 

سید مهدی موسوی

 

 

 یه پیراهن کوتاه قرمز...

موهای فر..

پا برهنه روی شن های ساحل...کنار یه دریای اروم و ابی...

نوازش نسیم روی پوست صورتت...

اوووووووووووووم...

بعدشم یه شکلات خوشمزه..مگه نه؟
.

.

.

میخوام چندتا لاک خوش رنگ بخرم...اررررررررره

 

 

حال من خوب است

اما دلم کسی را میخواهد

که مرا در آغوش بگیرد و بگوید :

نه عزیزم .. تو خوب نیستی ..

 

+

یک زمانی فکر می کردم که بالاخره یک روز یک چیزی خواهم نوشت؛ یک چیزی که واقعاً بشود اسمش را گذاشت نوشتن. اما بعدها یک چیزهای دیگری در من ته کشید و آخرش کار به جایی رسید که حالا دیگر نه انگیزه ی نوشتن همان یک چیز را دارم نه وقت و نه حتی توانش را. در واقع در این سالها زمانِ یک چیزهایی هیچ وقت برای ما نرسید. فعلاً هم فقط سعی می کنم که خودم را بنویسم، همین خودی که در من ته نشین شده، هر چند که این هم اسمش نوشتن نیست.

 

+

دست کشیده ام از دویدن؛بهترین دونده های دنیا هم یک روز خسته می شوند، چه برسد به من، با این نفس تنگ.. ناکجاآبادی اگر در کار بود، خیلی ها قبلتر از من پیدایش می کردند.اما فعلاً فقط می شود نوشت و سیگار دود کرد و کتاب خواند و خط کشید زیر بعضی از جمله های شان؛ و این آرزوی دیرینه ی آزادی از قید تعلق را گذاشت توی جیب، کنار پاکت سیگار؛ تا ببینیم که بالاخره آخر داستان چه می شود.

 

+

کلافه ام.از دست ترسوهایی که مثلا با منطقی فکر کردن حماقتم را به خودم ثابت می کنند.کلافه ام از اینکه هیچ چیز مطابق میلم پیش نمی رود.کلافه ام از اینکه همیشه یک پایش می لنگد.از اینکه ماه باید در مشتم باشد ولی برای چنگ زدن به ستاره ای مرتبا در فضای خالی دست می اندازم..دروغ چرا؟دلم می سوزد برای لیاقت و محبت تلف شده ام.

 

+

نمیفهممت.زحمت فهماندنت را هم نکش لطفا!! برایم جالب نیستی...باور کن .

 

تنها نوشت :

۱.دلم میخواست نفرت این روزام یه مخاطب داشت . سرش داد میزدم : ازت متنفرم .. دیگه دوست ندارم ..ازت بدم میاد..

۲. لذت میبرم که آدما زجرم میدن..لذت..

۳.حالم خوبه اگه دردا بزارن..رسما داشتم میمردم .. ! اما الان خوبم !

 ۴. اینقدر با این ترانه خوش گذشت که هر چقدر بگم کم گفتم ! از شکلات خوردن تا چاووشی خوندنای تا صبح تا بگو و بخند و فیلم .. واقعا که نصفت زیر زمینه !

۵. استاد عزیز تر از جانمان گم شده !! دلتنگتون شدیم استاد ..

 

 

+ تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت نویسنده تنها |